-
ای پست تر از کافر!
چهارشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1388 11:16
چو بیشه تهی ماند از نره شیر شغالی به بیشه درآید دلیر اگر پرسند کیستی باید هنرهای خویش را بشماری کافران را دوست میدارم، از این وجه که دعوی دوستی نمیکنند، میگویند: آری کافریم، دشمنیم. اکنون دوستیش تعلیم دهیم، یگانگیش بیاموزیم، اما این که دعوی میکند که من دوستم و نیست پر خطر است ( ازمقالات شمس ) اندک مدتی است که بعد...
-
عجب
سهشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1388 19:39
مثل همیشه صبح به سختی بلند شدم و رفتم آشپزخونه گوشی رو خاموش کنم: 6:10، اگه گوشی بغل دستم بود، خاموشش کرده بودم و مبتنی بر تجربه های مکرر نتیجتاً خواب می موندم. اول نماز، دوم تلویزیون و سوم هم روشن کردن زیر کتری و نون و پنیر و ... نوبت بعد هم یک کم کشش، نرمش، دراز نشست، شنا، ... هوا روشنه و مردم با چشمای خوب آلود...
-
خدا رحمت کند
شنبه 29 فروردینماه سال 1388 19:21
دائم با خودش کلنجار میرفت. دستاش رو بهم میمالید و اونها رو گره میکرد و مدام تکون میداد. باخودش ریز ریز صحبت میکرد و هرازگاهی بطور نگاهانی برمیگشت پشت سرش رو نگاه میکرد و در همین حین زانوهاش به زانوی من میخورد. نفرات جلویی کمی ترسیده بودن و پاهاشون رو جمع کردن. داشتم فکرمیکردم این چرا اینطوریه؟! کم کم داشت...
-
مفارقتنامه
دوشنبه 24 فروردینماه سال 1388 16:35
مفارقتنامه بعرض استاد میرساند: نمیدانم چرا ولی به نوعی عادت کردهبودم، بخصوص به رویکرد شما در قبال همه مسائل. از قدیم میگفتند دوست همهکس دوست هیچکس نیست. اطمینان داشتم صداقت، احترام و عواطف در باطن شما وجود داره گرچه بعضاً در ظاهر دیده نمیشد اما حداقل در این مورد خصوصیت مشترکی داریم. دستم دیگر به کاری نمیرود ولی...
-
انسداد مشاعر
شنبه 22 فروردینماه سال 1388 15:18
در محل کارم مردی هست خوشچهره، خوشلباس، تمیز و مرتب که عهدهدار نظافت زمین و خالی نمودن سطلهای زباله است. او بسیار حرف میزند. مجبور شدم مدتی به او روی خوش نشان ندهم تا رهایم کرد و ارتباط ما درحد سلام و احوالپرسی خلاصه شد. صحبتهایش مسیر مشخصی نداشته و صرفاً میخواهد آن فک بیصاحابش را بجنباند. وی رسماً دهن میگاید....
-
حامد
سهشنبه 18 فروردینماه سال 1388 12:30
گوشیم زنگ خورد و دیدم پیش شماره با 1+ شروع شده. یه لحظه فکر کردم ممکنه " هو " باشه که شمارش رو داده بود بعد یادم اومد شمارش با 82+ شروع میشه. بهرحال گوشی رو جواب دادم ولی صدایی نیومد. قطع کردم. 30 ثانیهای گذاشت که دوباره زنگ خورد. اینبار که جواب دادم دیدم حامده. بعد از احوالپرسی گفت میخواسته هم سال نو رو...
-
خواستم فکر نکم
یکشنبه 16 فروردینماه سال 1388 15:56
تو ایّام عید یه چیزایی نوشتم که دلم نخواست دومرتبه بخونمش واسه همین تقریباً فراموشش کردهبودم. الآن که داشتم فایلهامو از فلش جابجا میکردم چشمم بهش افتاد و با نارضایتی روش دبل کلیک کردم. حالم خوب نبود چه از لحاظ روحی و چه جسمی. تحت فشار بودم و نمیتونستم فکر کنم چه برسه به اینکه درست فکر کنم. واسه همین تقریباً یا غر...
-
رخداد
چهارشنبه 28 اسفندماه سال 1387 14:01
وقتی سوار قطار شدم به خودم گفتم واسه یه مدت فارغ از همه چیز میرم میگردم و همه خوردهریزههای مزخرفات و مسایل ذهنم رو لای برگا، زیر سنگا، توی آب جاری پشت کوهها ... چال میکنم. از بس عجله کردم همه زندگیم رو جا گذاشتم. کارتهای اعتباری، شناسنامه، کارت ملی، پایانخدمت، گواهینامه، دفترچه بیمه و هزار چرند دیگه که بظاهر...
-
بعضی وقتا بهتره تنها باشم
شنبه 24 اسفندماه سال 1387 13:53
بعضی وقتا واقعاً بهتره تنها باشم بخصوص موقعی که خستم. از یه طرف نمیخوام حرکتی غیرمنطقی انجام بدم و از طرف دیگه نمیتونم صبر و تحمل هر چیزی رو اطرافم داشته باشم. هرقدر هم رخدادهای پیرامونم رو به fun برگزار میکنم و همه چیز رو به مسخره میگیرم بازم ناخودآگاه به سرم میزنه که میز رو کمپلت برگردونم رو زمین. دیشب باید...
-
قلم
چهارشنبه 21 اسفندماه سال 1387 17:59
همه را به نوشتن ترقیب میکنم اما هیچیک توجهی به این موضوع ندارند که قلم اولین گام است. همه در گیر و دار رفتن و رسیدن و اندوختن و پرداختن و دیدن و حذر کردن و غلبه و تسکین و فکر نکردن به فکر کردن و ... و نهایتاً خوابیدن هستند. میگویم و مینویسم: الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور پدر را باز پرس آخر کجا شد مهر فرزندی؟...
-
آسانسور
دوشنبه 19 اسفندماه سال 1387 20:12
نفس فرعونی است هان سیرش مکن تا نیارد یاد از آن کفر کهن تو آسانسور بودم که حس کردم واقعاً به مدد احتیاج دارم. دستامو بازکردم و سرمو بالا گرفتم که از بخت بنالم ولی از اونجاییکه سقف آیینه بود فقط خودمو دیدم... لحظهای مکث کردم... انگار دیدن خودم تو آینه بی حکمت نبود. یه ندایی همون لحظه گفت از خودت بخواه، سعی کن خوتو راضی...
-
دین، تقوا، ادب، حلم
جمعه 16 اسفندماه سال 1387 17:35
تو به جای اینکه حق و باطل را مقیاس عظمت و حقارت شخصیتها قرار دهی، عظمتها و حقارتها را که قبلا با پندار خود فرض کردهای، مقیاس حق و باطل قرار دادهای، علی باید فکر میکردم و حداقل اگر مطمئن نمیشدم که موضع دقیقم چیه، با توکّل پیش برم. خواهرم که نوشتههای قبلی رو مرور کرده بود بهم گفت چرا اینقدر شاکی هستی؟ حتی طنزی که...
-
با ما میخوای چیکار کنی؟
پنجشنبه 15 اسفندماه سال 1387 10:35
دیشب از خستگی بیهوش شدم ولی بیشتر از نیمساعت طول نکشید که یه صدایی اومد و بلند شدم دیدم ساعت 12 گذشته و نمازم رو هم نخوندهبودم. آب که به صورتم زدم حالم بهتر شد. موقع نماز خندم گرفته بود. نمیتونستم جلوی لبخندمو بگیرم اگر بیشتر سعی میکردم بدتر میشد. همینطوری که زیر لب میگفتم و دولا و راست میشدم به معنی چیزایی که...
-
داستان خرسهای پاندا
دوشنبه 5 اسفندماه سال 1387 17:40
داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوستدختری در فرانکفورت دارد ماتئی ویسنییک برگردان: تینوش نظمجو اشخاص زن مرد صبح (اتاقی بههم ریخته، یک تختخواب. میتوان دو بدن را زیر لحاف تشخیص داد. مرد در جای خود از این دنده به آن دنده میغلتد. هنوز کاملا بیدار نشدهاست. آشفته بهنظر میآید. عطری غریب و ناشناس را...
-
رویای نیمروز
پنجشنبه 1 اسفندماه سال 1387 16:01
تدریس، یاد گرفتن زبان دیگه، یاد گرفتن موسیقی... این سه مورد کمک میکنند تا حافظه کماکان خوب کار کنه حتی تو سنّ پیری. نمیدونم چرا یه سری چیزای بدیهی رو هیچوقت نمیبینم ولی یه سری نکات غیرمعمول که به چشم کسی هم نمیاد رو به سرعت احساس میکنم. از بین کتابهایی که میخونم، غرق داستاناشون میشم مثل رمانهای مارکز و...
-
اطمینان، حقوق و دستمزد
چهارشنبه 30 بهمنماه سال 1387 18:50
به چند دلیل نخواستم بنویسم. امّا بیکار هم ننشستم و " تنهایی پر هیاهو " ی هرابال رو روزها و " جاذبه و دافعه علی (ع) " مطهری رو شبها میخونم. چندبار وسوسه شدم بنویسم امّا نمیدونم چرا جلوی خودم رو گرفتم. ترسیدم. ترسیدم مبادا این چیزایی که میگم مال خودم نباشه ... یعنی اینکه حرف من نباشه ... یا اینکه...
-
محدودیت
پنجشنبه 24 بهمنماه سال 1387 12:18
اندیشههای پراکنده بدنبال راهی برای فرار از عالم خیال و تجسم عینی هستند. فکر کنم ابنسینا میگفت: شما نمیتونید چیزی به کسی یاد بدید، شما فقط میتونید آن فرد را نسبت به حضور یا وجود آن چیز (که خود میداند، در ضمیرش موجود است و آنرا به ورطه فراموشی سپره) مطلع سازید. امشب یکسری از دوستان بردنم به جلسهای. گفتن از اون...
-
مدد
چهارشنبه 23 بهمنماه سال 1387 15:25
شب شدهبود، با اینکه معمولاً در شبانهروز 6.5 تا 7 ساعت میخوابم و البته صبحها برای بیدار شدن عذاب میکشم، خوابم نمیبرد... از رخت خواب بیرون اومدم که چیکار کنم خودم نمیدونم. از روی عادت که حالا به مرض تبدیل شده، کورمال کورمال دست کشیدم تا خودکار رو پیدا کردم (که چه غلطی بکنم نمیدونم)... بازم گشتم یه تیکه کاغذ پیدا...
-
پرسیدن مهمتر از پاسخ دادن است
سهشنبه 22 بهمنماه سال 1387 12:28
صبح که از خونه اومدم بیرون دیدم همه مثل همیشه در جنب و جوشن و در حال عبور از این طرف، از اون طرف، بچه بدست یا کیف بدست، بوق ماشین، سوت پلیس، دست پلیس و ... ولی خصوصیت مشترک همه این بود که کاملاً جدی و بدون لبخند صبح رو شروع کرده بودند. یعنی اینا حتی موقع بیرون رفتن از خونه سربهسر زن (یا همسر) و بچهشون یا حتی pet...
-
فرزندم و مادرش
یکشنبه 20 بهمنماه سال 1387 18:18
زیاد صحبت کردم. کمی بیش از زیاد ... دبی محدود تحت بار. گفته شد ناتوانی و یا نیازمندی را نیز میتوان بهعنوان دلایل duration زندگی زنان سنتّی برشمرد. البته نیازمندی (بخصوص مادّی) را میتوان علت موجّهی دانست ولی ناتوانی را آنهم با دلایلی مثل از دست دادن حضانت و یا عدم تحمل حرف و حدیث مردم و جامعه اطراف را با " تک...
-
خصوصیات همسر آینده
یکشنبه 20 بهمنماه سال 1387 13:40
مسیح میگه تو این دنیا فقط 4 تا سوال هست که ارزش پرسیدن داره: What is sacred/holly Of what is the spirit made What is worth living for What is worth dying for The answer to each is the same; only … 1- چه چیز ارزش تقدیس داره؟ 2- روح از چه تشکیل شده؟ 3- چه چیز ارزش زندگی داره؟ 4- چه چیز ارزش مردن داره؟ آره... جواب هر...
-
خوشبختی یا آرامش
شنبه 19 بهمنماه سال 1387 19:55
بچهتر که بودم موقعی که میخواستم برم مدسه مامان میگفت چهار قُل رو بخون و برو. یه مقدار که بزرگتر شدم یه برگه با پوشش پلاستیکی بهم داد که توش آیهالکرسی نوشته شده بود و گفت موقع رفتن بخون زود تموم میشه. منم برای اینکه دلشو نشکونم میگفتم باشه و میخوندم. فکر کنم به یه هفته نکشید که حفظ شدم. تا الآن برام عادت شده که هر...
-
جمعه
شنبه 19 بهمنماه سال 1387 10:48
چه میدیدم؟! از گوشهای صدای تار تو مایههای همایون، طنینی توی خونه انداخته بود و از طرفی هم اندیشه غریبی گریبانم رو گرفتهبود و نمیذاشت به کارم برسم. هر طرف رو نگاه میکردم انگار نگاه مظلومی بدنبال حمایتم بود و ازم میخواست کمکش کنم. از اینکه نمیدونستم چیکار کنم شرمنده بودم. جلوتر که رفتم چشمامو باز کردم و خواستم بهش...
-
کجاست یاری دهندهای که مرا یاری کند؟
پنجشنبه 17 بهمنماه سال 1387 14:13
صبح شده بود و دلم نمیخواست از تو رختخواب بیرون بیام. آرامش عجیبی داشتم و همونطور که یه طرف صورتم روی بالش بود، روبهروم رو نگاه میکردم. افکار عجیبی از جلوی چشمام رد میشد. خاطراتی آشنا... انگار خوابهایی که یک سال پیش یا بیشتر دیدهبودم تازه داشت بخاطرم میاومد. سعی کردم متمرکز شم که محتواشون چی بود ولی خیلی موفق...
-
دعای پدر و مادر
چهارشنبه 16 بهمنماه سال 1387 13:57
امروز که اومدم بنویسم، دیدم پیغام دارم، خوندم ... از فلان وب اومده بود که آره ... جالب نوشتی و اگه میخواهی مدیریت یکی از بخش های سایت ما رو هم بگیر و ... . این شد که پیش خودم گفتم من که واسه خودم می نوشتم مگه من چی نوشتم؟ من حتی ویرایش هم نمی کردم... یه لحظه به ذهنم خطور کرد که برگردم و نوشته ها رو یه دستی بکشم. امّا...
-
گزینش
دوشنبه 14 بهمنماه سال 1387 17:56
یه بابایی پریروز به گوشیم زنگ زد و گفت: فلانی هستم و از بخش گزینش تماس میگیرم، شما لطف کنید پس فردا ساعت 2 تشریف بیارید برای مصاحبه. ما هم گفتیم چَشم. پیش خودم گفتم: آخه بابا چند مرتبه مصاحبه و فرم پُر کردن؟ حتماً میخوان به ظاهر و پوشش گیر بدن با این ریش کذایی هم انگار امیدی به رهایی نیست. امروز با ترس و لرز رفتم بالا...
-
بستنی و شکلات
دوشنبه 14 بهمنماه سال 1387 10:27
بچه بودم که دبیر درس "دانش اجتماعی" به هریک از بچه های کلاس یه موضوع برای پروژه آخر ترم میداد. برای من هم چند گزینه مطرح کرد که از بین همه اونها، با بی تفاوتی کامل و ناخواسته بحث طلاق و ازدواج رو بدون اینکه کوچکترین ایده ای داشته باشم، انتخاب کردم. اصلاً هم بهش دست نزدم تا آخرای ترم که کاسه چه کنم دست گرفتم...
-
روزهای گذشته
یکشنبه 13 بهمنماه سال 1387 15:50
چو بیشه تهی ماند از نره شیر شغالی به بیشه درآید دلیر اگر پرسند کیستی باید هنرهای خویش را بشماری کافران را دوست میدارم، از این وجه که دعوی دوستی نمیکنند، میگویند: آری کافریم، دشمنیم. اکنون دوستیش تعلیم دهیم، یگانگیش بیاموزیم، اما این که دعوی میکند که من دوستم و نیست پر خطر است. (ازمقالات شمس) زندگی در سلام و پاسخ...
-
جادّه
یکشنبه 13 بهمنماه سال 1387 10:09
سعی میکنم به خودم بقبولونم که اتفاق خاصی نیفتاده و همیشه یه راه حلی هست که بشه بهش پناه برد امّا یا راه حلهام دارند تموم میشن و یا اینکه توقع من خیلی زیاده. شایدم مسیر رو اشتباه میرم. اگر قرار بر این بود، بهتر نبود که از همون اول تو کویر میموندم و با آگاهی تن به چیزهایی بدم که الآن ناخواسته دارم قبول میکنم؟ بهتر نبود...